تبليغاتX
مجله پرنیان مجله تخصصي علمي ادبي پرنيان


غریبه

هيچ كس او را نمي شناخت، يك هفته اي بود كه اقدس خانم يكي از اتاق هاي نمور و خرابه گوشه ي حياط را به او كرايه داده بود. برايم عجيب بود كه چطور اقدس خانم راضي شده بود به مرد تنها و غريبه اي كه معلوم نبود از كجا سر و كله اش پيدا شده بود اتاق بدهد.
خوب يادم هست همين آقا رضا مستاجر اتاق بالايي را با وجود زن و دو بچه از هفت خان رد كرد. كلي پرس و جو تا بالاخره به آن ها اتاق داد. اين را همه مي دانستند حتما كارد به استخوانش رسيده و به قول خودش ديگر از پس سير كردن شكم آن چهار سر سياه يتيم بر نمي آيد و الا اين كار از او بعيد بود.
اقدس خانم خانه ي قديمي بزرگي داشت با هفت هشت تا اتاق دور حياط كه با اجاره دادن آن ها امرار معاش مي كرد و روزگار مي گذراند.
خانه ي ما رو به روي خانه ايشان بود و من از پنجره اتاقم كه در طبقه دوم بود به حياط خانه آن ها تسلط كامل داشتم. گاهي براي سرگرمي پشت پنجره مي آمدم و بازي بچه ها و در هم لوليدن بزگترها را در حياط تماشا مي كردم. اتاق آن غريبه سمت راست حياط بود و نصف اتاقش در ديدم بود. سه چهار روز پيش از همين پنجره بود كه به طور اتفاقي آن هم فقط يك لحظه ي كوتاه او را ديدم. او را ديدم و كنجكاو شدم ببينمش. ببينمش تا بهتر بشناسمش. تا بفهمم كيست و از كجا آمده. اما بعد از آن روز هر وقت كنار پنجره رفتم با در بسته ي اتاقش رو به رو شدم. مثل اين كه صبح زود از خانه بيرون مي زد و شب با تاريكي هوا بر مي گشت. اين را از اقدس خانم موقعي كه جلوي در با مادرم صحبت مي كرد شنيدم و ديگر هيچ.
اين روزها خيلي بي حوصله شده ام تابستان ها هميشه همين طور بوده بايد سرگرمي خوب براي خودم دست و پا كنم امروز بر خلاف دو سه روز گذشته وقتي از پنجره نگاه كردم يك جفت كفش سياه جلوي در اتاق سمت راستي بود سياه درست مثل انديشه هاي درهم و برهم من كه راه به جايي نداشتند. مثل زمين مثل آسمان راستي نمي دانم اين روزها چرا همه چيز سياه است همه چيز و من غرق در اين سياهي به كفش هاي سياه خيره شده ام پس امروز خانه بود چند بار سايه اش را كه تا نزديكي هاي در آمد ديدم داخل اتاق قدم مي زد چند ساعتي كه من آنجا بودم كارش همين بود. هر چه منتظر شدم بيرون نيامد صداي مادرم مرا از پنجره افكار موهوم و آن كفش هاي سياه دور كرد. بايد مي رفتم و رفتم. بعد از ظهر كه به اتاقم برگشتم به آنجا نگاهي انداختم اثري از كفش ها نبود او رفته بود و من باز هم موفق به ديدنش نشدم.
مرد مرموزي بود با هيچ كس حرف نمي زد كسي هم به او توجهي نداشت. شايد هم آنقدر سرگرم كار و مشكلات خود بودند كه او را نمي ديدند. چند بار مي خواستم از اقدس خانم در مورد او پرس و جو كنم. حتي جرات نكردم در مورد اين غريبه با مادرم حرفي بزنم اصلا چرا بايد برايم آنقدر مهم باشد. به من چه مربوط است كه او چه كاره است؟ براي چه كاري آمده؟ لباس هاي آنچناني مي پوشد جوان است راستي كه جوان برازنده اي بود. همه اش تقصير نرگس است. دختر اقدس خانم از ديروز كه آمده بود خبر خريد لباس جديدش را به من بدهد، گفت سمانه نمي داني مادرم چه مستاجري آورده؟ خيلي جوان است چه هيكلي دارد چه لباس هايي مي پوشد اما كم حرف و تودار است اصلا به دور و برش توجهي نمي كند. انگار توي اين دنيا نيست با خودش هم قهر است. وضع مالي خوبي دارد اما نمي دانم چرا چشمش اتاق خرابه ي ما را گرفته. من كه مي گويم از چيزي فراري است شايد دزد يا قاتل باشد؟! نمي داني چه چشم هايي دارد سياه. نرگس اين ها را گفت و زد زير خنده. اين چه قيافه اي است كه به خودت گرفته اي ترسيدي؟ و دوباره با صداي بلند خنديد. خنديد و رفت و من نفهميدم چه چيز او را به خنده واداشت؟ من كه با تعجب حرف هايش را گوش مي دادم و غرق حرف هايش شده بودم. او رفت و روزگار مرا هم سياه كرد، درست مثل همان چشم هايي كه گفته بود نرگس رفت و مرا با دنيايي از افكار جورواجور تنها گذاشت. بله همه اش تقصير اوست از بس فكر كرده ام سرم منگ شده است، مغزم درد مي كند. روي تخت دراز كشيدم. هيچ صدايي نمي آيد. از نيمه شب هم گذشته. اما خواب به چشم هاي خسته و منتظر من نمي آيد. هنوز هم در فكر چشم هاي سياهي هستم كه نرگس مي گفت. به مردي كه با خودش هم قهر بود. پنجره را باز كردم به دراتاقي خيره شدم كه بيشتر اوقات بسته بود. چرا غ ها خاموش بود وحياط با نور كم رنگي از لامپ بيرون خانه روشن شده بود.
نمي دانم چرا برايم مهم بود بدانم كيست؟! اين جا چه مي خواهد؟ اين مرد با اين سر و وضعي كه نشان مي داد دستش به دهانش مي رسد بين اين مردم، اين محله فقير نشين چه مي خواست؟ به جز اين بود كه به قول نرگس چيزي را پنهان مي كرد؟
يك لحظه به خودم آمدم، در اتاق باز بود، ميان چهارچوب دسته به سينه به در تكيه داده بود و مرا نگاه مي كرد درست آنجا جلوي در ايستاده بود به چشم هاي من خيره شده بود دلم لرزيد.
چشم هايش در سايه روشن حياط برق مي زدند به همان سياهي بود كه نرگس مي گفت. لبخند محوي گوشه ي لبش بود. حالم دگرگون شد، احساس كردم از درون مي سوزم و من هيچ صدايي را جز تپش تند و ناموزون قلبم نمي شنيدم. پاهايم سست شدند ديگر تحمل وزن مرا نداشتند. دستم را به پنجره گرفتم تا از سقوط احتمالي خود جلوگيري كرده باشم. او هنوز نگاه خيره و متعجب خود را به من دوخته بود.
احساس بين ترس و وحشت، شگفتي نمي دانم؟ حس ناخوشايندي بود كه تمام وجود مرا فراگرفته بود. خودم را روي تخت انداختم. احساس بدي در من جريان داشت و به تمام رگ هايم رسوخ مي كرد و مرا سرشار از حسي گنگ و مبهم مي كرد.
چرا متوجه آمدنش نشده بودم. كي آمده بود؟ خيلي بد شد. چطور من مثل احمق ها ايستاده بودم و او داشت مرا زير نگاه پرسشگر خود خورد مي كرد.
واي خداي من! حالا فكر مي كند من هم مثل بقيه جاسوسي اش را مي كنم. مي خواستم سر از كارش در آورم. نبايد مرا مي ديد. لابد مي گويد: "چه دختر بي قيدي هستم كه تا اين موقع شب او را مي پاييدم." حتما فكرهاي بدي در موردم مي كند. اصلا به او چه مربوط است. نگاه كردن كه عيب نيست، اما در اين موقع شب آن هم به اتاق او؟ واي خدايا! به اقدس خانم چيزي نگويد. جواب مادرم را چه بدهم؟
صورتش، نگاه متعجبش هنوز جلوي چشمم بود. عجب نگاهي داشت چه چشمان جذابي!
حالا چه اتفاقي مي افتاد؟ عجب غلطي كردم. فردا همه جا جار مي زند و پاك مرا بي آبرو مي كند. نه! نرگس اين طور نبود من كه كاري نكرده ام. اين غريبه حق ندارد، حرفي بزند نبايد پشت سر من حرف بيندازد. كبري خانم را بگو با آن ظاهر زاهدانه اي كه براي خودش ساخته سرش را تكان مي دهد لب به دندان مي گزد و مي گويد "اين كارها براي دختر جوان عيب است." كدام كارها؟ من كه كاري نكردم فقط كنار پنجره بودم. اين كار هر روز من بود كنجكاوي كردم. اما حالا كه شب است. صداي مادر هنوز در گوشم زنك مي زند. درست همين جمله را گفت: "دختر جان دست بردار. آخر كار دست خودت مي دهي." او راست مي گفت من توجهي نكردم و آخر سر كار دست خودم دادم آن هم چه كاري؟ از درون تهي شده بودم اما بالاخره او را ديدم ‌آن هم چه ديدني؟ گرچه با غافلگيري شروع و با دلهره تمام شده بود مگر نه اين كه چند روز منتظر همين لحظه بودم. نمي دانم چطور و كي خوابم برده بود اما از شدت سرما بيدار شدم. پتو را به خودم پيچيدم. ديشب فراموش كرده بودم پنجره را ببندم. آه ديشب، آن غريبه آن نگاه. از جا پريدم. از پنجره نگاه كردم در اتاقش بسته بود پس خانه نيست. خدا را شكر پس اقدس خانم را نديده كمي خيالم راحت شد. اما دلم گرفت خيلي دلتنگ بودم و دوست داشتم بنشينم و فكر كنم. فكر به ديشب به آن غريبه. به چشم هايي كه در شب برق مي زنند و به من خيره شده بودند. بغضي ناخواسته گلويم را فشرد. دوباره تپش قلبم تند شد و پاهايم سست. رخوت همه وجودم را گرفت. چه مرگم شده بود نمي دانم بايد خبري مي گرفتم و سر و گوشي آب مي دادم. نزديكي هاي خانه به بهانه ي ديدن لباس نرگس به خانه شان رفتم. بچه ها توي حياط سرگرم بودند نرگس لبه حوض وسط حياط نشسته بود و ظرف مي شست. از اقدس خانم هم خبري نبود. خوشحال شدم حالا راحت تر مي توانستم با نرگس حرف بزنم. گفتم "براي ديدن لباست آمده ام آنقدر تعريفش را كردي كه نتوانستم بيشتر صبر كنم"، بيچاره نرگس بي خبر از آتشي كه در دل من روشن شده بود حرفم را باور كرد و گفت: "بعد از كلي گريه و زاري راضي اش كردم آن را برايم بخرد." با اين كه حوصله اين حرف ها را نداشتم با لحني دلسوزانه گفتم: "نرگس جان صبر مي كردي مادرت كرايه اتاق را از مستاجر جديدتان بگيرد شايد خودش لباش بهتري برايت مي خريد."
نرگس با نگاه حق به جانبي گفت: "پس فكر كردي پولش را از كجا آورده؟ كرايه را جلو جلو گرفته بود آن هم دو برابر كرايه آقا رضا ازش پول گرفت اين همه اشك و آه از  من گرفت." به شنيدن حرف هاي نرگس راغب تر شدم چرا اين غريبه آنقدر فكرم را مشغول كرده بود؟! به اتاقش نگاه كردم هنوز سنگيني نگاهش را از پشت آن درهاي بسته حس مي كردم. دوباره حالم منقلب شد. گفتم مگر چه كاره است؟ مال اين جاها نيست نه؟ نرگس ظرف هاي شسته را لب ايوان گذاشت دستش را با گوشه لباسش خشك كرد و در حالي كه روي پله مي نشست گفت: "نمي دانم اما خوب پول مي دهد همين اش خوب است. به مادرم گفته مي خواهد مدتي دور از كار و كاسبي باشد تا فكرش آرام شود ظاهرش نشان مي دهد دستش به دهانش مي رسد اما نمي دانم چرا اين اتاق خرابه ما را انتخاب كرده؟ مگر مي شود توي اين خانه ي پر سر و صدا كه سگ صاحب خودش را نمي شناسد آرام باشد؟ حالا بگذريم چون ديگر مهم نيست. يارو با اين كه كرايه يك ماه را جلو داده بود صبح زود خداحافظي كرد و رفت، نمي دانم چش شده بود؟ حال خوشي نداشت خيلي مضطرب و به هم ريخته بود. به گمانم ديوانه بود طفلي." و باز پاهاي من سست شد، دلم لرزيد و بي رمق روي پله ها نشستم. بغض سنگيني راه گلويم را بسته بود مي رفت تا ترك بردارد، ديگر صداي نرگس را نمي شنيدم و چيزي را نمي ديدم. جز سياهي، سياهي را كه از پشت در بسته اتاق به من خيره شده بود به روزگار من كه مثل آن چشم ها سياه شده بودند، حتي سياه تر از آن سياه سياه...

»نویسنده: نرگس نیازمند

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 23:0  توسط انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی  | 



مرضيه سهامي- تقديم به دوستان و هم كلاسي هاي ادبيات 83 كه روزگاري با هم داشتيم خوب و نادر!

 

به پايان مي رسد هــــــر روز و من در فكر آن حالـــــم

وداع دوســتــان مــــــي بــينم و از درد مـي نــــالـــــم

نه يك لحظه است انـدوهش كه از دستش رهـا گـردم

شكــسته فـــكر فــرداهـــا، دلـتنـــگي پـــــر و بـالــــــم

تمام هستي ام بودند يارانم، همه رفتند و من مانـدم

صبوري را چه فرمايي، ضـــرر خورده اســت بــر مالـــم

رفـــيقان مــي روند و يـــادشــان در خـــاطــرم بــــاقي

نـــدارم تــــاب آن را تـــــا بــگـويـــم شــــرح احـــوالـــم

كــسـي اي كـــاش خـط مـي زد ز دفــترها جـدايي را

و يـــا هـــرگـز نـمي ديــدم نــشـانــش را در اقـــبالـــم

 

------------------------------------------------------------------------

شعر از ميترا سويدمي صوفياني

 

تمام ذرات وجودم

تو را

به صلیب می کشند و

در خون خود

می میرند!

***

نمی دانم!

عذاب کدامین گناهی

که اینچنین شیرینی!

بگو

تا  آواره وار

ابلیس را

به بهشت

بازپس دهم!

***

سال ها

چشم انتظار آمدنت

ره به هر غریبه بستم

و ندانستم

تو در مسیر سفرت

از دل من نیز

بی اعتنا خواهی گذشت!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:19  توسط   | 



 

 

نقطه؛ ته خط

 

اول

بعد از يك سالي كه از چاپ شماره قبل مي‌گذرد و بعد از اين همه فشاري كه از طرف افكار عمومي روي ما بود بالاخره درآمديم، پرنيان را مي‌گويم. هيچ توجيهي براي اين تاخيرمان قابل قبول نيست فلذا سعي كرديم با كيفيت و كميت كار لااقل جبران كنيم.

دوم

نشريه اواخر ترم گذشته مي‌توانست آماده شود ولي به جهت مشكلات شخصي من نشد، و به ترم جاري منتقل شد و قرار بود ديگر تا آخر آبان منتشر شود اما درگذشت غم‌بار قيصرامين‌پور براي‌مان ايجاد وظيفه كرد كه ويژه‌نامه‌اي هم به كارمان اضافه كنيم  و كرديم و شايد بخش مهمي از تاخير يك ماه اخير به همين جهت بود.

سوم

شايد براي يك گاهنامه مثل ما معنا نداشته باشد كه يك جلد را تحت دو شماره (12و13) در بياوريم اما براي اين كارمان دو دليل داشتيم؛ دليل اصلي اين بود كه با توجه به تعداد بالاي صفحات به نسبت گذشته، چنين انتظاري ابجاد نشود كه هر شماره بايد در اين كميت منتشر شود و دليل ديگر هم اينكه با اين ترفند بتوانيم نحسي 13 را پشت سربگذاريم!

چهارم

يكي از مسايل يك نشريه تعيين و تبيين رويكرد كلي آن است. پيش از اين هم گفتيم و باز هم مي‌گويم: ما در پرنيان مي‌خواهيم به فضاهايي بپردازيم كه در ادبيات دانشگاهي به آن پرداخته نمي‌شود، مخصوصا در ادبيات فارسي. ما مي‌خواهيم دانشجويان ادبيات لااقل اين فضاها را ببينند و از وجود آن اطلاع داشته باشند. فضاهايي كه جذابيت زيادي دارد و متاسفانه اكثر دانشجويان ادبيات فارسي از درك اين لذت محرومند و معمولا در دنياي كلاسيك‌ها غرقه مي‌مانند.

پنجم

بنا داشتيم براي ارتقاي كارمان از اين شماره با كسب مجوز دامنه پخش نشريه را از دانشگاه خودمان فراتر ببريم و در دانشگاه‌هاي استان هم آن را توزيع ‌كنيم اما پس از يك‌سالي كه از درخواست‌مان گذشته هنوز مجوزمان صادر نشده است. چهارماه در كميته ناظر بر نشريات دانشجويي دانشگاه خودمان و پس از تأييد آن‌ها، 8 ماه در كميته ناظر بر نشريات دانشجويي وزارت علوم اين درخواست معطل ماند و به ثمر ننشست. وقتي ما براي يك نشريه علمي چنين معطل مي‌مانيم خودتان تكليف نشريات انتقادي را پيش بيني كنيد.

ششم

مي‌خواستم يك صفحه در آخر مجله اضافه كنم و با همين تيتر و به صورت كاملا شخصي يادداشتي بنويسم كه ديدم پررو مي‌شوم فلذا بي‌خيال شدم و به همين جهت آن‌ها را هم در همين‌جا اضافه كردم. در آن مي‌خواستم براي دل خودم از اين دانشگاه خداحافظي كنم. دانشگاهي كه با همه بدي‌هايش شاهد گذشت سال‌هاي خوبي از عمرم بود. ديگر اين نشريه پاياني خواهد بود بر تمام فعاليت‌هايي كه در اين دانشگاه داشتم. از اين خوشحالم كه فعاليت‌هايم را با يك نشريه علمي به پايان مي برم ولي ناراحتي ناكامي در فعاليت‌هاي اصلاحي و انتقادي را با خود خواهم داشت. به هر صورت خداحافظي سخت است مخصوصا با چيزي كه برايش وقت گذاشته‌اي.

هفتم

در آخرِ همان متني كه براي صفحه آخر مي‌خواستم بنويسم، مي‌خواستم از همه اساتيد و مسؤولان و كارمندان و دانشجوياني كه دلخوري‌اي از من دارند و در جايي حقي از آن‌ها ضايع كرده‌ام من را ببخشند. زيرا كه سخت است پس از اين همه زحمت بار گناهي برايم باقي بماند.

هشتم

تشكر از اساتيد محترم گروه ادبيات فارسي وظيفه‌اي است كه بر دوش دارم كه البته به هيچ ترتيبي ادا نخواهد شد. اما يك تشكر ويژه دارم از اساتيدي كه در اين مدت با درك نياز به فعاليت‌هاي فوق درسي، من را كمك نمودند. كمكي كه ثمره‌اش همين نشريه است.

نهم

ابراز سپاسي بي‌پايان از دوستاني كه در اين چند شماره پرنيان با هم بوديم و ياري‌ام دادند. دوستاني كه آنان هم به پايان خط نزديك شده‌اند. جواد مومني، عماد بديلي، سيد جعفر مرتضوي و ديگران و اميد به ادامه راهي كه به سختي براي نشريه طي شده در آينده، توسط دوستاني كه خواهند بود.

دهم

آرزوي پيشرفت روزافزون نشريه‌مان آرزويي است كه از صميم قلب دارم و آن وقت نام من هم مي‌رود كنار نام‌هاي داوود ابراهيمي، حبيب مقيمي، مرتضي طاهري و اسماعيل اسدي، سردبيرهاي قبلي پرنيان و به اين اميد مي‌مانم كه آيندگان اگر ياد مي‌كنندمان به نكويي ياد كنند.

يادم به خير

سر دبير: سید علی مجد

S_alimajd@yahoo.com

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:57  توسط انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی  | 



 

تاسيان

       سيد علي مجد ـ زبان و ادبيات فارسي                     

 

هر چند كه در اين چتد سال اخير شاعران كلاسيك و نئوكلاسيك سير انزواي‌شان در جامعه ادبي را با سرعت بيشتري طي مي‌كنند و گوي و ميدان را به مدرن‌ها و پست‌مدرن‌ها سپرده‌اند ولي هنوز نام و صداي امير هوشنگ ابتهاج حتي پس از مرگ بيشتر هم دوره‌اي‌‌هايش به گوش مي‌رسد.صدايي كه هرچند جديد نيست ولي هست و اين براي كساني كه نمي‌خواهند هياهوي جريانات جديد را باور كنند، موهبتي است.اين در حالي است كه در سالهاي اخير سالي يك شعر جديد هم شايد از سايه ديده نمي‌شود.سايه‌اي كه مي‌رود مرز 80 سال را هم پشت سر بگذارد، هميشه طرفداران خاص خودش را داشته است.كساتي كه شعر او را به جهت فقط حرمت زبان و سنت شعري دوست دارند كه البته در اين ميان زيبايي‌ها و ظرافت‌هاي او جاي خود را دارد.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:32  توسط انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی  | 



قبل از شروع: در این پرده چهار داستان دانشجویی داریم به همراه یک داستان از دوریس لسینگ به نقل از وبلاگ آقای امرایی و یک داستان از سلمان باهنر.

  داستان کوتاه دانشجویی

سوره ناتمام

 

محمدسعيد اكبرزاده ـ مديريت صنعتي

 

حتماً توي يكي از آن چهار سرداب خانه شان افتاده بود و كلاغ‌ها هي قار قار كرده بودند تا خبرش كنند كه مادرش مرده.حاجي را خبر كرده بود و انگار گفته بود كه هر چه بوده را به آب داده و الان دارند مي‌برندش باز جويي.

چند بار براي من داستان‌هاش را خوانده بود.توي اكثر داستان‌هاي آخري‌اش ردپايي را مي‌شد پيدا كرد از دختري كه اسمش را گذاشته بود: «سوره».

آخرين باري كه آمده بود خانه ما گفت: «من ديگر از اين تعقيب و گريز‌ها خسته‌ام مي‌فهمي؟» انگار حاجي به او گفته بود كه مجوز انتشار كتاب آخري‌اش را نمي‌دهد و او بايد برود بميرد.حتي گفت كه حاجي مي‌خواسته در مورد سوره‌اش با هم حرف بزنند كه او زده بوده بيرون و ديگر دنبال مجوز هم نرفته...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 17:21  توسط انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی  | 



 

قبل از شروع: قبل از خواندن اشعار دانشجويي و البته اشعار ديگر شاعران بايد بگوييم كه اين اشعار لزوما بهترين از نظر ما نيستند و بعضي از آثار هم براي اين كه مخاطب‌مان با آن آشنا شود قرارش داديم.

 

 

 

حتي ستاره‌ها...

 

حتي ستاره‌ها همه با ناز و دلبري

تا روز، روز توست ندارند مشتري

تو نقطه تمركز پرگار خلقتي

از هست توست هستي هر خشك و هر تري

هر كس كه نيست لايقت‌اي تن‌طلاترين

زر را نيابد آنكه ندانسته زرگري

سياره‌ها به گرد تو در حالت سماع

ناهيد و تير و زهره و بهرام و مشتري

هو‌هو‌كنان به شوق تو با شور و با خروش

چون قطب عالمي‌و نداري برابري

اي كاش مثل ماه كه‌اينجا كنارم است

بودي فقط براي خودم، برتر از پري!

اين غيرت زميني اجازه نمي‌دهد

هم رو به من بتابي و هم رو به ديگري

تو قسمت مني و به تو مي‌رسم ولي

صبرم به سر رسيد از اين دور آخري

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:11  توسط انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی  | 



«اگر روزي سياستمداران يك حرف بزنند.جهان بهشت خواهد شد امّا اگر روزي فرا رسد كه شاعران همه يك حرف بگويند، دنيا به دوزخي وحشتناك بدل خواهد شد.» ادونيس

 

همعنان با شهسوار كلمات شگفت

گزارشي از گفت‌و‌گوي ادونيس با دانشگا‌هيان كشور

ادونيس

 

ترجمه: "عماد بديلي ـ زبان و ادبيات فارسي"

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 21:46  توسط انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی  | 



اين پرده از نشريه به دليل اهميت آن، توصيه مي‌كنيم خوب بخوانيد به خصوص دانشجويان ادبيات فارسي . علاقه‌مندان داستان هم اين مصاحبه را تا آخر بخوانند.

 

در گفت‌و‌گويي درباره كليت ادبيات، داستان و رمان ايراني و پست‌مدرنيسم مطرح شد؛ دكتر حسين پاينده:

من طرفدار پست‌مدرنيسم هستم

دكتر حسين پاينده

 

گفت‌و‌گو: سيد جعفر مرتضوي، سيد علي مجد

تنظيم: عبدا...داوودي

 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 22:13  توسط انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی  | 



پرده دوم: مقالات و يادداشت‌ها

 

¨      كودكي چهل و پنج ساله: بيوگرافي، افكار و شيوه‌ نگارش ناصر كشاورز

 

"حامد جلالي _داستان نويس"

 

¨       نگاهي به وضعيت آموزش داستان‌نويسي در ايران

 

"حسين ورجاني _منتقد و داستان‌نويس"

 

¨       تعهد نويسنده و مساله اقليت‌ها

 

"سيد جعفر مرتضوي _زبان و ادبيات انگليسي"

 

¨       آدم عجيبي است: مروري كوتاه بر زندگي ريچارد براتيگن به بهانه چاپ مجموعه شعري از او

 

"مجتبي دارابي _فيزيك"

 

¨       صداي سبز خاك سربي: گذري بر ترانه با نگاهي ويژه به استاد جنتي عطايي

"علي عرب_مديريت صنعتي"

 

(برای مشاهده مقالات به ادامه مطلب رجوع کنید)


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:29  توسط انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی  | 



پرده دوم: مقالات و يادداشت‌ها

(به دلیل حجم زیاد مقالات آن ها را به ترتیب در روزهای آینده قرار خواهیم داد)

 

 

¨       يك رمان از دو نگاه: نگاهي به رمان عقرب روي پله‌هاي انديمشك، آخرين رمان حسين مرتضائيان آبكنار

                                             

 

نگاه اول: مصطفي مهريزي (دبير خانه داستان سرو)

نگاه دوم: حجت زماني (زبان و ادبيات فارسي)

 

¨       وهم يك گفتگو: تاملي بر فيلمنامه نور زمستاني نوشته اينگمار برگمان

 

"جواد مومني‌_ رياضي"

 

 

¨       وقتي از كالوينو صحبت مي‌كنيم دقيقا از چه صحبت مي‌كنيم: نگاهي بر كتاب «اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري» نوشته ايتالو كالوينو

 

"مجتبي دارابي_فيزيك"

 

¨       ادبيات عبري در عهد عتيق

 

"طيبه طبسي_زبان و ادبيات انگليسي"

 

(برای مشاهده مقالات به ادامه مطلب رجوع کنید)


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20:25  توسط انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی  |